خرید بک لینک

بطرفم نگاه مى كرد و دستش را بر سرم مى كشيد قطره هاى أشك از چشمانش دانه دانه مى چكيد ، گفتم مادر چرا

گريه مى كنى گفت : دير شده تورا نديدم با گوشه چادرش اشكش را پاك كرد اما بمن لبخند زد گفت گاهى ادم گريه مى كند

نگران نشو ! گفت نيلى ميروى گفتم ارى پس نمى ايى؟ گفتم شايد فرصت نداشته باشم گفت : يك دو روز ديگر بمان

دستش را بوسيدم گفتم بر مى گردم .

از نيلى بر گشتم كسى گفت مادر نگذاشت نان جور كنيم و گفت پسرم دعوت من است ، نان مادر را چون كودكى خوردم

اما برون شدم بسيار گريستم و وقتى مادر را ديدم خنده كردم و گفتم مادر جان يك خانه نو برايت مى سازم خانه ات

كهنه شده گفت : از جوانى با پدرت اينجاه زندگى كردم اولاد هايم اينجاه بزرگ كردم خانه نو نمى خواهم اين جاه

راحتم خودم هم مى توانم جور كنم پول هاى كه بمن روان مى كنى از من أضافه است براى غريبا ميدهم خانه را چكنم

تو جور باشى بچه هائم جور باشد خانه را چكنم دست ام را مى گرفت و فشار مى داد چطور بچيمه ء"

روز كه بطرف نيلى حركت كرديم امد سر ديوار نشست تا زمانى ما مى ديديم أنجاه نشسته بود.

ازين بيشتر نمى توانم بنويسم فقط مى گويم مادر مادر مادر

جوادى

برچسب: نویسنده: حسین اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 14:30

صفحه بندی